چرا باید کتاب بخوانیم؟

تا به حال کتاب فلسفی خوانده اید؟ به این فکر کرده اید که چرا کلام فیلسوفان اینقدر مغلق و پیچیده است؟ فیلسوفان به عمد از چنین زبانی استفاده می کنند یا ماهیت گفته هاشان این پیچیدگی را ایجاب می کند؟ چطور می شود از یک کتاب فلسفی سر درآورد؟ اصلن سر درآوردن چیست؟ فهمیدن چیست؟ تفکر چیست؟

چرا بايد کتاب بخوانيم؟

چرا مطالعه اینقدر مهم است؟

مهمترین ابزار تفکر کلمه است. بدون “کلمات” ما قادر به اندیشیدن نیستیم. باورش برایتان سخت است؟ اما کمی فکر کنید. ما بدون کلمات قادر به اندیشیدن هدفمند نیستیم. بگذارید یک آزمایش را مثال بزنم که چند سال پیش بر روی یک میمون انجام شده بود. به میمون یاد داده بودند که با یک لیوان آب، می تواند یک آتش کوچک را خاموش کند. ماه ها با میمون کار کرده بودند تا بالاخره به درک کامل این موضوع رسیده بود. میمون را سوار قایق کردند و در میان دریا آتش کوچکی وسط قایق راه انداختند. لیوان را هم به میمون دادند. اما با اینکه میمون می توانست به راحتی لیوان را از آب دریا پر کند، هرگز دست به این کار نزد. فکر می کنید چرا؟ به خاطر کلمه “آب”. از نظر میمون آب دریا با آب شیر فرق دارد. میمون بین این دو چیز فرق می گذارد، چرا که در ذهن اش “کلمه” ای برای “آب” وجود ندارد. همین الان چشم هایتان را ببندید و، یا اگر دوست دارید با چشم باز، به یک موضوع خاص فکر کنید، بدون اینکه از هیچ کلمه ای در ذهنتان استفاده کنید. توانستید؟ نه. مغز ما یاد گرفته است که برای تمام چیزهایی که در اطرافش وجود دارد، همچنین برای تعریف تمام موضوعات غیرمادی و انتزاعی مانند حالات و افعال و احساسات، از نشانه های زبانی استفاده کند، و این نشانه ها چیزی جز کلمات نیستند. کلمه “دازاین” را در نظر بگیرید. با شنیدن دازاین چه چیزی در ذهنتان تداعی می شود؟ اگر اهل فلسفه نبوده باشید و تا به حال کتاب هستی و زمان هایدگر را نخوانده باشید و در جایی هم با این کلمه برخورد نکرده باشید، نه تنها تفکری در مورد این کلمه نخواهید داشت، بلکه برای فهمیدن درست اش شاید نیاز داشته باشید چند صد صفحه مطالعه کنید یا چند ده دقیقه پای صحبت یک استاد فلسفه بنشینید. اما همین کلمه در ذهن من یا شما، چنانچه با تفکرات هایدگر و اگزیستانسیالیسم آشنا باشید، می تواند در کسری از ثانیه، تداعی گر چند صد صفحه کتاب و جزوه و مقاله باشد. افزایش دایره لغات، سرعت تفکر را بالا می برد. به همین خاطر است که اغلب، فهماندنِ ساده ترین مسائل به آدم های بی سواد وقت زیادی از ما می گیرد. و همه ما کم و بیش با این موضوع برخورد داشته ایم. پس می شود گفت اولین و البته به نظر من مهمترین فایده کتاب خواندن این است که دایره لغات را افزایش می دهد و باعث تسریع جریان تفکر می شود. لازم است در مورد اهمیت سرعت تفکر توضیح بدهیم؟ شاید در مقاله ای دیگر.

مقاله چرا بايد کتاب بخوانيم؟

مطالعه دیگر چه فوایدی دارد؟

بگذارید برگردیم به سوالی که همان اول پرسیدیم. چرا زبان فلاسفه اینقدر پیچیده و سخت است؟ چرا اغلب فلاسفه از کلماتی استفاده می کنندکه در زبان عادی کوچه و بازار شنیده نمی شود و حتا در سطوح دانشگاهی نیز کمتر مورد استفاده قرار می گیرد؟ دلیل اش واضح است، چون تفکرات فلسفی با کلمات محدودِ مورد استفاده در زبان عامه مردم قابل تعریف نیستند. تفکر، یک فرایند چهار بُعدی است که وقتی به زبان تبدیل می شود، به دو بُعد تنزل می یابد. یعنی به صورت پیش فرض، برای اینکه بتوانید یک ایده یا تفکر را به بهترین شکل به کلمات تبدیل کنید، باید تسلط خوبی به زبان داشته باشید. هر چه سطح تفکر بالاتر و انتزاعی تر باشد، کار تبدیل آن به کلمات سخت تر است. به همین خاطر باید انتظار داشت دایره لغاتی که یک فیلسوف نیاز دارد تا مفاهیمِ اغلب پیچیده فلسفی را با آن بیان کند، باید بسیار فراتر از یک شخص معمولی باشد. از یکی از دوستان مدرس فلسفه، یکبار شنیدم که می گفت، امانوئل کانت به تنهایی نزدیک به هزار کلمه را وارد زبان آلمانی کرده است. شاید فکر کنید این رقم کمی غلو شده و عجیب است، ولی در واقع اصلن بعید نیست.

پس یک راه سر درآوردن از کتاب های فلسفی این است که کتاب بخوانیم. هر چه بیشتر بخوانیم، بیشتر می فهمیم. اما اگر نخواهیم کتاب فلسفی بخوانیم چه؟ هر چند در پس پشت هر کتاب معمولن اندیشه ای وجود دارد که از یک فلسفه و نگرش خاص در زندگی به وجود آمده است، با این حال برخی از مردم مطالعه کتاب های داستانی و به خصوص رمان را فاقد ارزش، و آن را نوعی وقت تلف کردن می دانند. اما ابدن این طور نیست. حتا رمان ها هم حامل پیام های ارزشمند هستند. البته که منظورمان هر رمانی نیست. همانطور که وقتی از کتاب فلسفی حرف می زنیم هم، منظورمان هر فلسفه ای نیست. تفاوت بسیار هست بین جنایت و مکافات و بینوایان و سلاخ خانه شماره پنج و سگ سفید و مرشد و مارگریتا و کتاب های ماندگاری از این دست، با کتاب های خانم فلان و آقای بهمان که چیزی جز بیان روابط پیش پا افتاده آدم های سطحی نیست. اما به هر حال همانطور که گفتیم نفس خواندن، خود به تنهایی ارزشمند است. شما با خواندن رمان با شخصیت های کتاب همراه می شوید و همراه با آن ها از دنیایی که نویسنده خلق کرده گذار می کنید و در نهایت صاحب تجربه نوعی زندگی زیسته می شوید. به ازای خواندن هر رمان، تجربه یک زندگی نصیب شما می شود. اگر شما تا سی سالگی صد رمان خوب خوانده باشید، چه بسا از نظر تجربه و پختگی همپای یک فرد شصت ساله باشید. و چه لذتی بالاتر داشتن تجربه در سنین جوانی؟ ضمن اینکه بسیاری از نویسندگان بزرگ صاحب اندیشه، نگرش، فلسفه و تفکراتشان را، برای تاثیرگذاری بیشتر، از زبان شخصیت هایشان در قالب رمان بیان کرده اند. شما با خواندن چنین رمان هایی در واقع با فلسفه آن نویسنده نیز آشنا می شوید. برای مثال، کتاب “تهوع” نسخه دراماتیزه شده کتاب “اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر” است. هر دو نوشته ژان پل سارتر است، اما یکی داستانی و یکی غیر داستانی. یا کتاب های داستانی دکتر اروین یالوم که در آن ها شخصیت های داستان با چالش های فلسفی-روانی روبرو هستند و خواننده با مطالعه کتاب،  ضمن لذت بردن از فضای و جذابیت های روایی داستان، با شخصیت های داستان ها همراه می شود و هم با نمودهای بیماری آن ها و هم با روش های درمان آن بیماری ها آشنا می شود.