سکوت
تو میروی…
در دلم مراسم عزا برپاست…
من تو را دوستت داشتم
نگفته بودمت؟
شاید، فکر میکردم از نگاهم پیداست
از صدایم، از بیانم
از لبخندم وقت صحبت با تو
فکر میکردم از تمام اجزای چهرهام پیداست
تو میروی…
از مقابل دیدگانم
مثل ماه کامل که از دریا گذر کند
اشک در چشمانم مد میکند
مثل پرنده زخمی در قفس اسیر
قلب در سینهام جنجال میکند
نگفته بودمت که وجودم به وجودت برپاست؟
شاید،
اما فکر میکردم از تکتک سلولهایم پیداست…
تو میروی…
چه کسی گفته ناگفتهها در سکوت پیداست؟
مطالعه بیشتر

خلع
خلع دیرووز… دیروز با بابام رفتیم سر کار… صبح رفتیم. بابام گفت بعدش میریم شهربازی. جمعهها همیشه میریم شهربازی دیگه. دیگهه؟ باغوحشم میریم. بعد پیش

ترس
ترس تو از چیزی نمیترسی. دستت را به تختهسنگ جلوی دهانه غار میگیری و خودت را در شیب کوه بالا میکشی. میایستی و لحظهای به

آواتار
آواتار ۲۶۹ درجه. اتاق باید سرد باشد، این را از دیوارهای بخارگرفته دورتادورم میتوانم بفهمم، اما من سردم نیست. سرم درد میکند. یخ. هیچ چیز