
دستبند
دستبند دستبند رو کشیدم و در رفتم. با دستبند مادرم مو نمیزد. یعنی باور نمیکنی، یک آن فکر کردم همونه. زد به سرم دیگه. یعنی
تا به حال کتاب فلسفی خوانده اید؟ به این فکر کرده اید که چرا کلام فیلسوفان اینقدر مغلق و پیچیده است؟ فیلسوفان به عمد از چنین زبانی استفاده می کنند یا ماهیت گفته هاشان این پیچیدگی را ایجاب می کند؟ چطور می شود از یک کتاب فلسفی سر درآورد؟ اصلن سر درآوردن چیست؟ فهمیدن چیست؟ تفکر چیست؟
مهمترین ابزار تفکر کلمه است. بدون “کلمات” ما قادر به اندیشیدن نیستیم. باورش برایتان سخت است؟ اما کمی فکر کنید. ما بدون کلمات قادر به اندیشیدن هدفمند نیستیم…
همین الان چشم هایتان را ببندید، و یا اگر دوست دارید با چشم باز، به یک موضوع خاص فکر کنید، بدون اینکه از هیچ کلمه ای در ذهنتان استفاده کنید. توانستید؟
…
هایپاتیا دانشنامه کتاب است. جایی برای معرفی، بررسی و نقد کتابهای فلسفی و علمی، کتابهای روانشناسی و اجتماعی، تحلیل و همچنین بررسی رمان و داستان کوتاه و نمایشنامه. خلاصه کتابها را در هایپاتیا بخوانید و درباره کتابها نظر بدهید. این سایت محفلی برای شماست، اگر علاقهمند کتاب خواندن هستید.
مقاله، روایتها و داستانهای کوتاه نویسندگان غیرمعروف را میتوانید در اینجا بخوانید. اگر شما هم مقاله، روایت یا داستان کوتاه جذابی نوشتهاید و نتوانستهاید جایی برای انتشارش پیدا کنید آن را برای ما بفرستید تا ما آن را به همراه پروفایل خودتان در سایت منتشر کنیم و بتوانید نقد و نظر دوستداران کتاب را دربارهاش بفهمید.
مقاله، روایتها و داستانهای کوتاه نویسندگان غیرمعروف را میتوانید در اینجا بخوانید. اگر شما هم مقاله، روایت یا داستان کوتاه جذابی نوشتهاید و نتوانستهاید جایی برای انتشارش پیدا کنید آن را برای ما بفرستید تا ما آن را به همراه پروفایل خودتان در سایت منتشر کنیم و بتوانید نقد و نظر دوستداران کتاب را دربارهاش بفهمید.
هایپاتیا دانشنامه کتاب است. جایی برایمعرفی، بررسی و نقد کتابهای فلسفی و علمی، کتابهای روانشناسی و اجتماعی، تحلیل و بررسی رمان و داستان کوتاه و نمایشنامه. خلاصه کتابها را در سایت هایپاتیا بخوانید و درباره کتابها نظر بدهید. این سایت محفلی برای شماست، اگر علاقهمند کتاب خواندن هستید.

دستبند دستبند رو کشیدم و در رفتم. با دستبند مادرم مو نمیزد. یعنی باور نمیکنی، یک آن فکر کردم همونه. زد به سرم دیگه. یعنی

مینوتور از دالاناش خارج شد. در میان هیاهو داشتم به اتفاقات داستانی که قصد داشتم بنویسم فکر میکردم… مقابل جمعیت ایستاد… دهان باز کرد و

ترس تو از چیزی نمیترسی. دستت را به تختهسنگ جلوی دهانه غار میگیری و خودت را در شیب کوه بالا میکشی. میایستی و لحظهای به