سکوت
تو میروی…
در دلم مراسم عزا برپاست…
من تو را دوستت داشتم
نگفته بودمت؟
شاید، فکر میکردم از نگاهم پیداست
از صدایم، از بیانم
از لبخندم وقت صحبت با تو
فکر میکردم از تمام اجزای چهرهام پیداست
تو میروی…
از مقابل دیدگانم
مثل ماه کامل که از دریا گذر کند
اشک در چشمانم مد میکند
مثل پرنده زخمی در قفس اسیر
قلب در سینهام جنجال میکند
نگفته بودمت که وجودم به وجودت برپاست؟
شاید،
اما فکر میکردم از تکتک سلولهایم پیداست…
تو میروی…
چه کسی گفته ناگفتهها در سکوت پیداست؟
مطالعه بیشتر

ترس
ترس تو از چیزی نمیترسی. دستت را به تختهسنگ جلوی دهانه غار میگیری و خودت را در شیب کوه بالا میکشی. میایستی و لحظهای به

اختگی
اختگی زن دستش را روی زانو میگذارد و بلند میشود. به سختی کمر راست میکند. گوشه ابروی راستش شکافته است؛ اما نه آنقدر که زنده

دستبند
دستبند دستبند رو کشیدم و در رفتم. با دستبند مادرم مو نمیزد. یعنی باور نمیکنی، یک آن فکر کردم همونه. زد به سرم دیگه. یعنی