مشاعر

مشاعر - دیوان حافظ

مشاعر روی صندلی می‌نشینی و لپ‌تاپ را روی میز می‌گذاری. پیش‌تر هم همین‌جا نشسته‌بودی. اما الان اینجا چه‌کار می‌کنی؟ هیچ ایده‌ای نداری… صندلی و میز و زیرسیگاری و موسیقی و حتا همهمه صداها و بوها، آشنا… محیط آشنا… لپ‌تاپت را باز می‌کنی. برایت منو می‌آورند. خاطراتت دارند یکی‌یکی زنده می‌شوند. منو هم حتا یک‌دفعه جان […]

خلع

داستان کوتاه خلع

خلع دیرووز… دیروز با بابام رفتیم سر کار… صبح رفتیم. بابام گفت بعدش می‌ریم شهربازی. جمعه‌ها همیشه می‌ریم شهربازی دیگه. دیگهه؟ باغ‌وحشم می‌ریم. بعد پیش تو ام می‌آییم دیگه. مامانم اونجا بود… اولش فقط مامان بود… بعد من و بابا رفتیم اونجا. یه خانم دیگه هم اونجا بود… خوشگل نبود… پیر بود. بعد دو تا […]

دست‌بند

داستان کوتاه دستبند

دست‌بند دستبند رو کشیدم و در رفتم. با دستبند مادرم مو نمی‌زد. یعنی باور نمی‌کنی، یک آن فکر کردم همونه. زد به سرم دیگه. یعنی انقدر ننه‌م زده بود تو سرم که دیگه هرچی دستبند می‌دیدم می‌گفتم همونه. ولی این دیگه واقعن وسوسه‌م کرد. تو پیاده رو کیپ‌تا‌کیپ آدم وسط دستفروشا وول می خوردن. دیدی […]

اختگی

داستان کوتاه اختگی

اختگی زن دستش را روی زانو می‌گذارد و بلند می‌شود. به سختی کمر راست می‌کند. گوشه ابروی راستش شکافته است؛ اما نه آنقدر که زنده نماند. کسی اطرافش نیست. یک قدم جلو می‌رود، تلو می‌خورد و می‌افتد. زنیکه هرزه. عابرینی که نزدیکش هستند به سمتش می‌روند. نه سریع، نه باشتاب؛ مردد. دختری زیر بغلش را […]

آواتار

داستان کوتاه آواتار

آواتار ۲۶۹ درجه. اتاق باید سرد باشد، این را از دیوارهای بخارگرفته دورتادورم می‌توانم بفهمم، اما من سردم نیست. سرم درد می‌کند. یخ. هیچ چیز مثل یخ نمی‌تواند سردردم را کم کند. این اواخر سردردم زیاد شده است. مواقعی که خیلی درگیر کار هستم و دائم مجبورم از مغزم کار بکشم سردردهایم بیشتر هم می‌شود. […]

مینوتور

داستان کوتاه، مینوتور

مینوتور از دالان‌اش خارج شد. در میان هیاهو داشتم به اتفاقات داستانی که قصد داشتم بنویسم فکر می‌کردم… مقابل جمعیت ایستاد… دهان باز کرد و در لحظه‌ای کوتاه تمام زنان و مردان و کودکانی را که با جیغ و فریاد در انتظار بودند یکجا بلعید. تا جایی که می‌توانستم به سرعت حرکت کنم و به […]